محمد بن عبد الله بن عمر

60

خلاصهء سيرت رسول الله ( ص )

وَيَوْمَ يَعَضُّ الظَّالِمُ عَلى يَدَيْهِ - إلى قوله تعالى - لِلْإِنْسانِ خَذُولًا « 1 » . يعنى ، عقبه ، فرداى قيامت ، انگشت به دندان خايد ، كه چرا فرمان پيغمبر نبردم . وبه سبب دوستى ابىّ بن خلف ، بدبخت شدم وبىادبى مىكردم . روزى ابىّ ، پاره‌اى استخوان پوسيده ، برگرفت وگفت : محمد دعوى مىكند كه اين استخوان زنده كنند . حق تعالى اين آيت فرستاد : أَ وَلَمْ يَرَ الْإِنْسانُ أَنَّا خَلَقْناهُ مِنْ نُطْفَةٍ فَإِذا هُوَ خَصِيمٌ مُبِينٌ . تا آخر سورت « 2 » . واسود بن مطّلب با اميّه وعاص ووليد بن مغيرهء مذكور ، پيغمبر ، عليه السلام ، را ديدند كه طواف مىكرد * : افسوس كردند وگفتند : بيا ما شريك شويم ، تو خداى ما پرست ، تا ما خداى تو پرستيم ، تا اگر خداى تو بهتر باشد ، ما أو را پرستيده باشيم ، واگر خداى ما را بهتر بود ، تو ايشان را پرستيده باشى . حق تعالى سورت قُلْ يا أَيُّهَا الْكافِرُونَ تا آخر فرو فرستاد . سيد ، عليه السلام ، كافران را گفتى كه در دوزخ درخت زقّوم است وثمرهء آن طعام كافران است . أبو جهل گفت : آن درخت ، كه محمد مىگويد ، رطب باشد با مسكه « 3 » آميخته كه من چون شهد فرو برم . حق تعالى اين آيت فرو فرستاد : إِنَّ شَجَرَةَ الزَّقُّومِ . طَعامُ الْأَثِيمِ . كَالْمُهْلِ يَغْلِي فِي الْبُطُونِ . كَغَلْيِ الْحَمِيمِ « 4 » . اى محمد ، أبو جهل ، را گوى : طعم آن چون حنظل باشد ولون آن ، چون مس گداخته ، وچون بخورند ، هر چه در شكم ايشان باشد ، از گرمى آن بجوشد وبيرون افتد « 5 » . حكايت نوزدهم - صحابه كه از حبشه باز مكة آمدند جمعى صحابه ، چون خبر شنفتند كه أهل مكة مسلمان شدند ، عزم حضرت رسول كردند . چون به نزديك مكة رسيدند ، وحال خلاف آن يافتند ، بعضي به مكة درآمدند « 6 » وبه زنهار قريش شدند ، تا كفّار ايشان را زحمت نرسانند . وصحابه‌اى كه رجوع كردند « 7 » سى وسه تن بودند : عثمان بن مظعون ، به زنهار وليد بن المغيرة ، رفت . چون روزى چند بگذشت ، انديشه كرد كه در مسلمانى جايز باشد كه ديگر صحابه در بلا باشند ومن در زنهار كافرى باشم ! با وليد گفت : من در زنهار حق مىروم ، چون ديگر صحابه . وليد برنجيد وگفت : در حضور قريش زنهار من رد كن ، ودر حضور قريش رد كرد . لبيد بن ربيعهء شاعر ، حاضر بود ، وشعرهاى خويش مىخواند تا بدين جا رسيد :

--> ( 1 ) . فرقان 25 : 27 تا 29 . ( 2 ) . يس 36 : 77 . ( 3 ) . كره ، ومسكه را نيز گفته‌اند وآن روغنى باشد كه از دوغ گيرند ( برهان ) . ( 4 ) . دخان 44 : 43 تا 46 . ( 5 ) . اين حكايت در سيره ، ص 339 - 354 ، آمده است . ( 6 ) . در أصل : درآمد ( 7 ) . در أصل : كردن